مکتب رئالیسم

واقعیت (حقیقت آنچه که هست و وجود دارد)

مکتب رئالیسم

واقعیت (حقیقت آنچه که هست و وجود دارد)

مکتب رئالیسم
آخرین نظرات

۶ مطلب با موضوع «از جنس شعر» ثبت شده است

۱۶
فروردين
۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خوشا شعب ابیطالب که اگر نان و آب نبود

 

عاشق اما   کنار معشوق بود

 

دنیا هرچه باشد میگذرد

 

نهایت آخرت است که ابدیست

 

آخرالزمان هر چه میخواهد باشد

 

زر باشد و نباشد سیم باشد و نباشد

 

تفاوت ندارد   وقتی معشوق نباشد

 

عیار  در آخرت عشق به معشوق است

 

زندگی  بدون معشوق ارزشی ندارد

 

شعب ابیطالب به بهشت می ارزد

 

وقتی سرباز  کنار مولایش باشد

 

شاعر: مدیر وبلاگ مکتب رئالیسم

۱۶
فروردين
۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الا  یا  ایها  الناس  و   اطیعوالله   و   اطیعوا لرسول

 

که دین آسان نمود  اول  ولی   افتاد  مشکلها

 

این مشکلها  همه آغاز شد با سنگ زدن به  پیغمبر

 

و ادامه  داشت  با  پهلوی  شکسته  مادر

 

بزرگ  شدند  مشکلها  با  فرق   شکافته    پدر

 

و  بزرگ تر  شدند  با  خیانت   همسر

 

به   اوج  رسیدند  این مشکلها   در   کربلا  بر   نیزه ها

 

خون   به   پا کرد  تزویر   در  نینوا  در   خیمه ها

 

مشکلها  ادامه  داشتند  با  زهرها  در  رگ ها

 

تزویر  بزرگ تر  شد  با   جهل   مسلمانان

 

امید مؤمن  اما   قائم   به حق   است

 

مولای   او   بعد   از   خدا، مهدی صاحب الزمان   است

 

شاعر: مدیر وبلاگ مکتب رئالیسم

 

۲۹
اسفند
۹۹

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۸
فروردين
۹۹

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

۱۵
فروردين
۹۹

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جوانی برسید به درویشی و گفت

ای بدبخت روزگار بر تو خفت

همه وقت در مسجد زار می زدی

به تکه نان خشکی گاز می زدی

به جرعه آبی راضی بوده ای

به زیر فقر قناعت کرده ای

مگر نمی دانی جوهر مرد کار است

مرد بی جوهر پست تر از حیوان است

برای چه هی ناله می کنی

شب تا صبح عبادت می کنی ؟

صوفی گفت بدبخت روزگار بر تو خفت

صبح تا غروب مدام کار می کنی

برای مال دنیا زجر می کشی

برای این دنیای فانی زحمت می کشی

شب تا صبح هم که خوابی

مثل مرده ای می مانی

تو حیوانی بیش نیستی

که در کالبد انسان فرو رفته ای

چرا خدایت را نمی شناسی

خالق هستی را نمی شناسی

به دنبال مال دنیا شتابان می روی

ای دنیا پرست آخر به کجا می روی

جوان گفت خاموش ای بیچاره

منم چرخاننده دنیا ای بی جوهر

گر همه مثل تو باشند

مدام در حال چرخیدن باشند

دگر دنیا آباد نمی شود

بشر پست و پست تر می شود

انسان نخستین می شود

نه پیشرفت حاصل و نه کاری درست

نه علمی کشف و نه دردی دوا

اما بشر که مثل من باشد

خرافات عرب و یهود را باور نداشته باشد

در راه کار و کوشش باشد

دنیا آباد می شود

از این که هست بهتر می شود

بسیار علم ها که کشف می کنیم

و مرض ها که درمان می کنیم

حال چه می گویی ای صوفی

دانستی که من برترم ای درویش

صوفی گفت برو و خموش شو

از این کفر ندیم شو

حرف زدن با تو بی فایده است

چنان که با خران بیهوده است

تو به خاطر من زنده ای

و به عذابی دردناک نمرده ای

منم آن درویش تنهای مسجد

کار و تفریح و خانه ام در مسجد

نه بدنبال شهوت و زن بوده ام

نه بدنبال مال و اولاد فتنه بوده ام

برو که تو کسی نیستی

که از گلی بدبو بیش نیستی

من نهایت عرفان شده ام

گلی بودم که نور شده ام

از خاک رس به نور تابان رفته ام

از دنیا رخت بستم و نورانی شدم

برو فکری برای خویش کن

فکر گناهان خویش کن

روزی رسان او بوده و بس

عالم، تنها او بوده و بس

این را بگفت و صوفی برفت

آن درویش تنها از پیش جوان برفت

 

شاعر : مدیر وبلاگ مکتب رئالیسم

۲۸
اسفند
۹۸

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند